من امدم به عشق فریاد کنم
برازنده بودی
شاد و سرکش
چون آهو سر به هوا
مایه شعر من بودی
روح کلمات
مایه لطف
اسطوره شناخت بودی
با اخلاق
ومنشی بزرگوارانه
تو در خلسه عشق فرو رفتی
و من
در منجلاب حسرت
تو اخرین بهانه زیستن
ومن دچار نیستی
بدرود ای هماره من
دشنه در دست من است
از چه می هراسی
این بار قلب خویش را
نشانه گرفته ام
گوشه گوشه زندگی ام را
گشتم
هیچ نبود
هیچ نشانه ای
که دلم را بلرزاند
یا دلم را به بازی بگیرد
من تنها
بی عشق
تمام این روزهای رفته
بازیچه ای بوده ام
در دستان زندگی
خسته
تنها
دیگر مرا یارای
زیستن نیست
خسته ام
و دلم میخواهد
برای همیشه چشمانم را ببندم
تا هیچ نبینم
من خواهم مرد
ودشنه در دست من است
تو مهراس
من خواهم رفت
تو بمان
با تمام سنگدلی ات
من خواهم مرد
تو بر مزارم فاتحه مخوان
کلاغان مرا پاس خواهند داشت
بدرود ای تمام کسانی که مهرتان را نثارم کردید.دیگرهیچ مهری در دلم نیست که دلبسته ام وعاشق کند.من دیگر قلم به دست نخواهم گرفت.ان سوی این چهره عاشق انسان دل خسته و تنهایی است که از بی مهری میمیرد واز بی عشقی جان میدهدوجنازه اش را کلاغان سیاه بال سیاه دل تکه پاره میکنند.آن سوی من انسان پر کینه ای است که دلش را زمانه بدرد اورد و به ریسمان کلفت کینه بدار آویخت و من میروم تا پیکر فرتوت هزار ساله ام را با خاک قسمت کنم
از تصویرم گریختم
در انکار هستی فردایم..
با حسی مبهم در چشمانم
و پرسشی بی جواب بر لبانم..
زیستن، افسون کدامین قلب است؟
آنکه تنفر را می زاید
یا آنکه در تکرار یک صدا
عادت به تپیدن می کند...
هر آغازی پایانی دارد ؛ خواستم اگر یک روز تمام کردم همانجایی باشم که شروع شدهام
تنهایی
در تنهایی ام چنان گرفتارم
که پرنده در قفس
وچنان از رهایی میترسم
که قناری ازآن
و چنان به آن معتادم
که پنچره به آسمان
وباز
چنان اندوهناکم
که توان ندارد شانه ام غصه را
و چشمانم گریستن را
من به تنهایی معتادم
و تنهایی اسیر نفس های من است
تصویر
آن تصویر غریبه در آینه..
و واژگانی بر سطرهای پیشانی اش،
کلام می نوازد:
از زندگی ..
از مرگ ..
از اعتیاد به هوس جنون آمیز چون زیستن ..
از سرزنشی در فاصله های سکوت:
سکوتی پنهان شده در دفترچه ای ممنوع!
از انتظار:
انتظار یک فصل ویرانی
و رویش دوباره در دستان تو ..
گناه
لبهای کدامین انسان
در فصل بارش گناه،
در آستانه تکرار یک رکود،
نغمه آزادی سراییده است..؟
دیوانه وار،
می شتابیم
به سوی مقصدی که از آن گریخته ایم
در این زمانه
که مترسکهای بی نفس
در انتظار ستاره های خفته
نقش حیات می نگارند...
سلام دوستان این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد
دوستان میتوانند به وبلاگ sunb...persianblog.ir رجوع کنند
گلها
غروب شد خورشید رفت
آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت
ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پایین انداخت...
گلها هرگز خیانت نمیکنند!
آری..
تهی ام...
چون لمس پوچی در اسارت زیستن..
چون صدای پای تمام هستی در این هجمه جنون..
چون فریب واژگان مقدس در افسانه زمان..
چون سیمای انسان تبعید شده به معبد ابلیس..
چون مرثیه سکوت و لرزش یک فریاد...
این قدم های آخر است..
